عاقل (داستانک) :: پانیذ


عاقل (داستانک)

درخواست حذف این مطلب
بسم الله

طوطیِ باهوشی بود. گوشه ی پذیرایی خانه نشسته بود و صدای انفجارهای چهارشنبه سوری را از بیرون می شنید.
بارها شنیده بود که صاحبش و دیگران، از هوش زیاد او تعریف کرده بودند. گاهی هم از گوشه و کنار، شنیده بود که آدم ها عاقل ترین جانوران هستند. برایش سؤال بود که عقل او چه کمی از آدم ها دارد.
از سر شب، صدای انفجار ترقه ها بیشتر می شد.

در خودش تواضعی حس کرد: راست می گویند که آدم ها از ما باهوش ترند. من هرچه فکر می کنم، فرقی بین امشب با ب و فردا شب نمی بینم؛ ولی لابد فرقی هست که آدم ها امشب این قدر سر و صدا می کنند! تسلیم؛ آنها عاقل ترند.